تبليغاتX
لحظه های باهم بودن


























لحظه های باهم بودن

همه چی آرومه ... من چقدر خوشبختم

خیلی از خودم و همسری غافل شدم.اصلا به خودم نمیرسم.همه ی زندگیم شده آدرینا.چپ میرم آدرینا...راست میرم آدرینا

این به آدرینا میاد...این و واسش بخرم.اونو بخرم...این کتاب اون کتاب.حتی کتاب هایی که تو محدوده ی سنش هم نیست از الان دارم میگیرم.اما تا بخوام واسه خودم چیزی بخرم هی هزار جور بهانه از هیکلم میارم و قید لباس و میزنم.خیلی نا امیدم.فک نمیکنم دیگه بتونم به قبل برگردم.همه دعوام میکنن که چرا به خودت نمیرسی ...میگن همین آدرینا که همه چیزتو گذاشتی واسش بزرگ که شد از اینکه نتونستی هیکلت و رو فرم بیاری هی سرت غر میزنه....آخه دلم میخواد برم باشگاه اما میترسم اگه آدرینا رو پیش خانواده همسری بذارم چند تربیته بشه و من اصلا اینطوری دوست ندارم.اگه هم با خودم ببرمش میترسم بچه اذیت بشه و مریض بشه...دیگه واسه همین کلا خودمو فراموش کردم واسه خاطر این نیم وجبی که از وقتی اومده شده زندگیم

حالا این متن شده حال و روز من :

برای زیبا زندگی کردن کوتاهی عمر را بهانه نکنیم...

عمرکوتاه نیست...

ما کوتاهی می کنیم...

همسری هم همش میگه از وقتی آدری اومده کلا من رفتم کنار.چون میدونم حق با اونه این موقع ها فقط سکوت میکنم

آدری خیلی بغلی شده همش باید تو بغل باشه واسه همین همسری که میاد تازه باید شروع کنم به غذا درست کردن .گاهی همسری بدون ناهار میره چون تا غذا آماده شه دیر میشه.شبام تا آدری بخوابه همسری از خستگی خوابش برده.کلا همه وقتم شده مراقبت ازآدرینا.

شیرین کاریه جدید دخترم به به کردن با دهن و دستشه

با ضربه به دهنش و صدا در آوردن از خودش کلی حال میکنه و باعث خنده ی ما هم میشه.4 روز دیگه هفت ماهش تموم میشه اما دخملم هنوز به طور کامل نمیشینه و چهار دست و پا هم راه نمیره

دو شب پیش با همسری کتاب شیوه های تقویت هوش نوزاد 6 تا 9 ماه رو با حلقه های هوش و از کودک آموز خریدیم و با حلقه های هوش کلی حال میکنه آخه هی میذاره تو دهنش و از رنگ بندیش خوشش میاد.

بیشتر اوقات کتاب های می می نی و واسش میخونم با عکساش کلی حرف میزنه.کلا خوشش میاد و هی میخواد بکنه تو دهنش.

چند نقطه ی سفید رو لثه هاش نمایان شده واسه همین لوبیا پختم و بیرون پخش کردم.با این کمر دردم نمیتونستم مهمونی واسش بگیرم.روی در ظرفهای یکبار مصرف و تزئین کردم و با ماژیک های اکریلی روش نوشتم " لبت خندون آدرینا جون "

که اکثرا وقتی دیدن خیلی خوششون اومد

دندون نشونت مبارک دختر خوشگلم و پیشاپیش هفت ماهگیت هم مبارک نفس مامان و بابا.....


ایام فاطمیه رو به همه ی شما دوستای گلم تسلیت میگم

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:36 توسط خانومی| |

اولین ها...

اولین کلمه ای که دخترم بیان کرد....." دً دً دً دً "

اولین چیزی که از وسایل منزل توسط دخترم شکسته شد....."  مگنت "

اولین سفر زندگیش ...."مشهد مقدس با قطار همراه با خانواده همسری"

اولین غذای دستی که خورد....."فرنی"

اولین باری که بیشتر از چند ثانیه نشست ...."ششمین روز فروردین"

اولین حمامش توسط مامانش ....."هفتمین روز فروردین"

عکس ها در ادامه مطالب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 16:7 توسط خانومی| |

امسال عید دیدنی هامون خیلی فشرده بود.آخه بعد گذشت 6 روز از فروردین ماه تازه باید شروع میکردیم به دید و بازدید از اقوام.

ماشاء الله خانواده ی همسری هم که تمومی ندارن.همه رو یک ربعی میموندیم و بلند میشدیم.نمی شد کسی و از قلم انداخت آخه همه توقع دارن.خلاصه به خیر و خوشی این 13 روز عید هم گذشت و دختر گلم یه سرمای شدید خورد که باعث شد نتونیم روز 13 بدر و تو طبیعت بگذرونیم.بجای طبیعت رفتیم خونه ی مادر همسری و اونجا کلی خوش گذروندیم.

امروز هم باید واکسن 6 ماهگیه ادرینا رو میزدیم . ساعت 9 قطره ی استامینوفن و بهش دادم و با همسری رفتیم بهداری منطقه.قد و وزنش شکر خدا خوبه هرچند همه میگن خیلی سبک و لاغر شده.که خودمم متوجه شدم.البته سرما خوردگیش هم تو لاغریش بی تاثیر نبود.خلاصه واکسن و زدن و قطره ی فلج اطفال هم بهش دادن.مامان بمیره خیلی گریه کرد بچم.

طبق معمول با همسری اومدم خونه ی آبجی بزرگه و مزاحمش شدیم.میترسم تنهایی از عهدش بر نیام.الانم دخترم تب داره و تو بغلمه.بی حوصلست و هی گریه میکنه.الان که به صفحه ی مانیتور زل زده ی خورده آروم تر شده.

تو رو خدا دعا کنین زودی خوب شه.اصلا تحمل بیحالی هلشو ندارم

دخترم بخند ...دًدًدًدً کن....نً نً نً کن....با کارات بخندنمون.....نبینم اشکاتو مامانم.....نبینم چشمای بیحالتو عسلم

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 18:26 توسط خانومی| |

ديروز خيلي روز پركاري بود واسم.سريع تموم كارارو كردم و سفره هفت سين و چيدم " اينم عكسش"

 و حول و حوش ساعت 9:15 شب با همسري و آدرينا و خانواده ي همسري رفتيم به سمت مشهد مقدس.

تو قطار خيلي بهمون خوش گذشت و گذشت زمان اصلا احساس نشد.

اين اولين سفر دختر عزيزم بود درست وقتيكه 5 ماه و 17 روز از عمرش گذشته.

دختر گلم دلم ميخواست بيارمت بارگاه حضرت رضا عليه السلام كه تا آخر عمرت بيمه ي خودش باشي.

تو قطار وقتيكه ميخواستيم پياده شيم هركار ميكرديم ساكت نميشد تا وقتيكه همسري بغلش كرد و تو آغوشش خوابيد.خيلي حسوديم شد.مني كه هرلحظه مراقبشم و همه ي كاراش وابسته به منه نميتونم آرومش كنم اما تا باباش مياد خودش و لوس ميكنه و كلي باهاش حال ميكنه.اينم عكسش

مطمئن باشين واسه همتون دعا ميكنم.شمام توروخدا وقت دعاي سال تحويل فراموشمون نكنين

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الا احسن الحال

التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 18:48 توسط خانومی| |